تبليغاتX
دوست...
دوست...

Home Email Archive Designer
كوره داغ است و هوا گرم و دو آهنگر پير
هر يكي ميكوبد
پتك سنگين به سر آهن سرخ
هر دو پيرند و خميده
هر دو تن خيس عرق
در سكوتي مرموز
هر يكي ميانديشد
كه كدامين روز
آن دگر
زير اين پتك گران
جلو اين كوره
به زمين مي افتد
تا به تنهايي او
بشود صاحب اين كوره و سندان
و تصاحب بكند آن چه كه هست

 

 

آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»

 

 

 kalami khordo biarzesh

ahangar niz deli darad

in del mitavanad khoshk bashad

ya narmo dosdashataani

pas aghletan ra shenava be sedaye del sazid

na be navaye potk ya vozoohe kalam

 

 

                    گفتتنی ها کم نیست

                                من و تو کم  بودیم

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01 ساعت 14:35 توسط حمید |


پشت پاکت کادو:

آشتی؟......!!!

 

 

بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد. اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مد آب نیز آن را تجربه کند.

زیرا اگر دوستت را بدان خاطر خواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باددهی بهره ی آن دوستی چه خواهد بود ؟ پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورده کند نه تهی بودنت را پر کند.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14 ساعت 16:31 توسط حمید |


 از وقتی که مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می کردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
تا لحظه ی مرگ.
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
وقتی تازه زیر خاکی شدم
قدیمی تر ها تشر می زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
در این جا
اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
می دانی؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
اینقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
اما ببین...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمی مرده ام !
همین......

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1386/01/26 ساعت 14:52 توسط حمید |


باران

سياه دل شده ام
بايد گريست
باران هميشه هوا را پاک مي کند.
و که مي داند که پر شدن يعني چه؟
پر شدن يک انسان خالي يعني چه؟
بارش تند باراني تندرآسا، صاعقه زن،
با قطره هايي سرد و درشت
بر کشتزاري تشنه، زرد و خشک
که در کويري سوخته و ساکت
عمري در انتظار باران سر به آسمان برداشته.
چه حادثه اي است!
که مي داند؟که مي داند؟

 

گاهي خنده بيخ گلويم را مي گيرد.

آخرش هيچ کس نفهميد ناخوشي من چيست،

همه گول خوردند!

 

در عوض من عاشق اين يکی ام:

چه كسي ميداند؟
گاه مي انديشم،خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي ميشنوي،كاشكي ميديدم!
شانه بالازدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد،
و تكان دادن سر را كه عجب!عاقبت مرد؟
افسوس!كاشكي ميديدم.

 

  و با تشکر از دوست گلم نازنین جان...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/08 ساعت 14:45 توسط حمید |


تو یعنی گونه های غنچه ای را به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو را به روی گام یاسی باز کردن 
تو یعنی وسعت معصوم دل را به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را میان حجم گلدانی نهادن

 
تو یعنی جستجوی آبی عشق تو یعنی فصل پک پونه بودن
تو یعنی قصه شوق کبوتر تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را به یک نیلوفر بی کینه گفتن
تو یعنی وسعتی تا بی نهایت تو یعنی نغمه موزون باران


تو یعنی تا ابد ایینه بودن برای خاطر دلهای یاران
تو یعنی در حضور نیلی صبح گلی را به بهار دل سپردن
تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه گلوی یاس ها را تازه کردن


تو یعنی حجم رویای گلی را میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را زیر باران میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودنو یا به شهر شبنم ها رسیدن
تو یعنی انتظار غنچه ها را میان شهر رویا خواب کردن


تو یعنی غصه های زرد دل را به رنگ نقره مهتاب کردن
تو یعنی در سحرگاهی طلایی به یک احساس تشنه آب دادن
تو یعنی نسترن های وفا را به رسم مهربانی تاب دادن
تو یعنی غربت یک اطلسی را ز شوق آرزو سرشار کردن

 
تو یعنی با طلوع آبی مهرصبور و شوق آرزو سرشار کردن
تو را آن قدر در دل می سرایمکه دل یعنی ترا زیبا سرودن
فدای تو شقایق احساس

                                       و

                                               رویای بی آغاز سرودن

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/12/28 ساعت 13:36 توسط حمید |


آن کس که باید حقایق را بداند خداست 

 او همه چیز را می داند.  .  .

                                                                                                                                خدایا خودت کمکم کن....

اگه راهم این روزا از تو یه کم دوره ، ببخش

توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش



بگذر از من اگر صبر و طاقم کافی نبود

عکس من تو قاب   رویایی   که می بافی نبود



بگذر از من اگر جمعه بود و باز دیر اومدم

شب واسه گفتن قصه هام با تاخیر اومدم



گل یکدونه گلدون بلورِ زندگی

چی دارم واست به جز ، یه عالمه شرمندگی



آرزوم همیشه این بوده که تو کسی بشی

سایه بون دلِ بی پناهِ بی کسی بشی



یه سبد دعا و خوشبختی فردا مالِ تو

دسِ من بود که می گفتم همه دنیا مالِ تو



تو بازم برو سراغ بازیا و نقاشی

نباید از حالا به فکر غصه ها باشی



برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن

همه رو با هر چی دوس داری ، هماهنگ بزن



دوریمون رو باز می زاریم با حساب سرنوشت

انقدر خوبی و پاکی که همیشه مقدس می مونی

 

ممنونم ازت سوگند جان   همونی بود که میخواستم

           ولی خوب دوزش یه ذره پایینه

           ممنون...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/12/14 ساعت 15:2 توسط حمید |


شهري بود كه مردمش, اصلاً فيل نديده بودند, از هند فيلي آوردند و به خانة تاريكي بردند و مردم را به تماشاي آن دعوت كردند, مردم در آن تاريكي نمي‌توانستند فيل را با چشم ببينيد.
ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسي كه دستش به خرطوم فيل رسيد. گفت: فيل مانند يك لولة بزرگ است.
 ديگري كه گوش فيل را با دست گرفت؛ گفت:فيل مثل بادبزن است. يكي بر پاي فيل دست كشيد و گفت: فيل مثل ستون است. و كسي ديگر پشت فيل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فيل مانند تخت خواب است.
آنها وقتي نام فيل را مي‌شنيدند هر كدام گمان مي‌كردند كه فيل همان است كه تصور كرده‌اند. فهم و تصور آنها از فيل مختلف بود و سخنانشان نيز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعي مي‌بود. اختلاف سخنان آنان از بين مي‌رفت. ادراك حسي مانند ادراك كف دست, ناقص و نارسا است. نمي‌توان همه چيز را با حس و عقل شناخت.
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01 ساعت 23:32 توسط حمید |


انجیل

مردی جوان از خانواده ای ثروتمند از دبیرستان فارغ التحصیل می شد .در آن محل اعیان نشین رسم بود که والدین به فرزند فارغ التحصیل شده شان اتومبیلی هدیه بدهند. بیل و پدرش ماه ها به دنبال اتومبیلی مناسب گشته بودند و هفته پیش از مراسم فارغ التحصیلی آن را یافته بودند. بیل مطمئن بود در شب فارغ التحصیلی صاحب آن اتومبیل خواهد شد .

دلسردی بیل راتصور کنید هنگامی که در عصر روز فارغ التحصیلی اش پدرش انجیلی را پیچیده در کاغذ کادو به دستش داد ! بیل خیلی خشمگین شد ،انجیل را پرت کرد و از خانه بیرون دوید . او و پدرش هرگز دوباره همدیگر را ندیدند. خیر مرگ پدرش بود که او را به خانه بازگرداند .

                                   ***********

شبی همین طور که دارایی های پدرش را بررسی می کرد که به او ارث رسیده بود ، انجیلی را مشاهده کرد که پدرش به او داده بود . غبار روی آن را ز دوده و بازش کرد . چکی را ملاحضه کرد که با تاریخ فارغ التحصیلی اش ، به میزان مبلغی که برای خرید اتومبیل مورد نظر آنان لازم بود .

                                       " بکا فینک"

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/11/07 ساعت 19:41 توسط حمید |



 
سلام به همهی دوستان
  
                ممنونم از همتون که وقت گذاشتید
 
 
این داستانم      جددن ارزش وقت گذاشتن داره         ببینیم هست یا نه!!!



مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي وتعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طورکه مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکرخود تجسم کند به سر مي برد.

پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و
رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبارا تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را برايمرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرندپس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت
                                              ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شودپرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.!!!
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند...     
 
                                                                                                   رویا...
 
                    
                             
 
 
        
                                     
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/28 ساعت 12:0 توسط حمید |


با عشق زمان فراموش میشود

                                  و با زمان عشـــــق...!!

عشق حقيقي است ، مجازي نگير اين دم شير است ، به بازي نگير طي شد اين عمر داني به چه سان؟ پوچ و بس تند،چنان باددمان همه تقصير من است اين،كه خود مي دانم كه نكردم فكري،كه تامل ننمودم روزي،ساعتي يا آني كه چسان مي گذرد عمر گران؟ كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند كنون تا بچه است بگذاريد بخنددشادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست، بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ كه پس از اين زچه رو نتوان خنديدن؟ هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟ چرا مي آييم ؟ بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت ؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ ،هيچ كس نيز نگفت؟ نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من كه چسان عمر گذشت؟ ليك گفتند همه كه جوانست هنوز بگذاريد جواني بكند بهره از عمر برد، كامروايي بكند بگذاريد كه خوش باشد و مست بعد از اين باز او را عمري هست يكنفر بانگ برآورد كه او از هم اكنون بايد فكر آينده كند ديگري آوا داد ،كه چو فردا بشود فكر فردا بكند سومي گفت ،همانگونه كه ديروزش رفت بگذرد امروزش همچنين فردايش با همه اين احوال ، من مپرسيدم هيچ كه چه سان دي بگذ شت آن همه قدرت و نيروي عظيم ،به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكر نه تعمق و نه انديشه دمي عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي چه ((تواني)) كه زكف دادم مفت!من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب ،مي توانست مرا تا به خدايش بببرد ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه؟ رهنمايم بودند عمرشان طي شد بيهوده و بي ارزش و كار و مرا مي گفتند كه چو آنها باشم فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم فكر تامين معاش ، فكر ثروت باشم فكر يك زندگي بي جنجال،فكر همسر باشم كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست ، زندگي داشتن همسر نيست زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل زجهان بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت و صد افسوس كه چو عمر گذشت معني اش فهميدم، حال مي پندارم،هدف از زيستن اين است رفيق من شدم خلق، كه با عزمي جزم پاي از بند هواها گسلم پاي در راه حقايق بنهم با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره كشف حقايق كوشم زره جنگ براي بد و ناحق پوشم راه حق پويم و حق جويم و پس حق گويم آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران باشم و با شعله خويش ره نمايم به همه، گر چه سراپا سوزم من شدم خلق كه مثمر باشم نه چنين زايد و بي جوش و خموش عمر بر باد وبه حسرت; اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معني اش فهميدم

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1385/10/17 ساعت 11:44 توسط حمید |


Home | Archive | Email